زن در جهان بیضایی
- 8 دقیقه مطالعه
در فیلمنت نیوز بخوانید
بهرام بیضایی در نوشته ها و ساخته هایش در سینما و تئاتر توجه ویژه ای به زن دارد و برخلاف آنکه زن در اسطوره و سیاست حذف یا تحریف شده است، در آثار بیضایی به مرکز روایت می آید.
به گزارش فیلم نت نیوز، پنجم دیماه، روز تولد بهرام بیضایی، به روز مرگ او بدل شد. گویی زندگیاش آگاهانه تصمیم گرفت از همان نقطهای بسته شود که آغاز شده بود. مرگ در روز تولد، در مورد بیضایی نه یک اتفاق نمادین، که تصویری دقیق از سرنوشت هنرمندی است که تمام عمرش را صرف بستن دایرههای ناتمام تاریخ، اسطوره و روایت کرد. او در ۸۷ سالگی از دنیا رفت بی آنکه به سازش تن داده و کارش را ساده کرده باشد. خبر مرگش شوک نبود، اعلام رسمیِ فقدان صدایی بود که سالها پیش از صحنه رسمی کنار گذاشته شده بود، اما هرگز از حافظه مردم حذف نشد.
برای ورود به جهان بیضایی، بهترین راه از زن میگذرد. نه از سیاست، نه از تاریخ رسمی، نه حتی از اسطوره؛ بلکه از زنی که در مرکز روایت ایستاده است. در آثار بیضایی، زن نه حاشیه است، نه ابزار معنا، و نه نمادِ آماده. او جایی قرار دارد که روایت ساخته میشود. اگر تاریخ رسمی ایران، چه در اسطوره و چه در سیاست، همواره زن را حذف یا تحریف کرده، بیضایی دقیقا از همان نقطه وارد میشود، بازگرداندن روایت به کسی که روایت از او گرفته شده است.
این تمرکز بر زن، انتخابی احساسی یا واکنشی مقطعی نیست. ریشه آن در نگاه تاریخی و اسطورهشناسانه بیضایی است. او بهخوبی میدانست که اسطورههای ایرانی، پیش از خوانشهای مردسالارانه بعدی، سرشار از زنانی بودهاند که کنشگر، تصمیمگیر و حامل معنا بودهاند. مسئله این نبود که زن در تاریخ حضور نداشته، مسئله این بود که تاریخ، روایت او را تاب نیاورده است.
نقطه اتصال گذشته و اکنون
در «چریکه تارا»، زن فقط شخصیت اصلی نیست؛ نقطه اتصال گذشته و اکنون است. تارا شمشیری را حمل میکند که مردان دیگر معنایش را نمیفهمند. این شمشیر ابزار جنگ نیست؛ سند فراموشی است. زن اسطوره را حمل میکند، اما نه برای افتخار، بلکه برای افشا. در «غریبه و مه»، زن تنها کسی است که خطر را تشخیص میدهد، در حالی که جامعه با خوشخیالی به استقبال فاجعه میرود. این الگو در آثار بیضایی بارها تکرار میشود، زن کسی است که زودتر میبیند و دیرتر فریب میخورد.
در «باشو، غریبه کوچک»، نایی نه تصویر آرمانی مادر فداکار است و نه نماد احساسات پاک. او تصمیم میگیرد، مقاومت میکند و قواعد قبیله را به چالش میکشد. بیضایی آگاهانه از اسطورهسازی اخلاقی پرهیز میکند. زنهای او قدیس نیستند، مسئولاند. همین مسئولیت است که آنها را سیاسی میکند، بیآنکه شعار بدهند.
گلرخ شبکه دروغ، قدرت و حذف را رمزگشایی میکند
حتی در «سگکشی»، که ظاهرا فیلمی اجتماعی و معاصر است، زن همچنان مرکز ثقل روایت باقی میماند. گلرخ کمالی قربانی ساده خیانت نیست؛ او شبکه دروغ، قدرت و حذف را رمزگشایی میکند. بیضایی نشان میدهد زن، وقتی روایت را پس میگیرد، میتواند ساختار فساد را عریان کند، نه با هیجان، بلکه با دقت. زن در جهان بیضایی اخلاقیتر از مرد نیست، اما آگاهتر است و این آگاهی از حافظه میآید، نه از مظلومیت.
این نگاه در «مرگ یزدگرد» به اوج میرسد. در این نمایشنامه، تاریخ رسمی تاریخ پادشاهان و فاتحان زیر ضرب روایتهای متناقض فرو میریزد. زن آسیابان، برخلاف جایگاه اجتماعیاش، یکی از تعیینکنندهترین صداهاست. او حقیقت را نه با قدرت، که با روایت به چالش میکشد. در اینجا زن فقط شخصیت نیست؛ شکاف در تاریخ رسمی است. بیضایی نشان میدهد حقیقت نه در مرکز قدرت، بلکه در حاشیه روایت شکل میگیرد.
همین منطق در بسیاری از مجالس نمایشی بیضایی تکرار میشود؛ جایی که روایت، نه قطعی است و نه واحد. اینجا پیوند مستقیم آثار او با پژوهشهایش درباره نمایش شرق و تعزیه روشن میشود. پژوهش برای بیضایی فعالیتی دانشگاهیِ صرف نبود، زیربنای زبان هنریاش بود.
او از نخستین کسانی بود که تعزیه را نه آیینی عقبمانده، بلکه نظامی پیچیده از روایت، فاصلهگذاری و آگاهی نمایشی تحلیل کرد. تعزیه تماشاگر را فریب نمیدهد و مدام به او یادآوری میکند که در حال دیدن روایت است. گذشته و حال در آن همزماناند، و حقیقت از دل روایتهای متکثر بیرون میآید. بیضایی نشان داد بسیاری از آنچه بعدها در تئاتر مدرن بهعنوان دستاورد نظری معرفی شد، قرنها پیش در نمایشهای آیینی ما وجود داشته است.
این پژوهشها یک دروغ تاریخی را فرو ریخت، اینکه تئاتر در ایران با غرب آغاز شده است. مساله این نبود که ما زبان نمایشی نداشتیم؛ مساله این بود که آن را تحقیر کرده بودیم. بیضایی سنت را تقلید نکرد منطق آن را استخراج و به زبان معاصر ترجمه کرد. به همین دلیل است که آثارش هیچ گاه کهنه نمیشوند.
اگر زن روایت نکند، تاریخ دوباره دروغ خواهد گفت
نکته ظریفتر اینجاست که تعزیه ما را دوباره به مساله زن بازمیگرداند. تعزیه نمایشی است درباره فقدان، سوگواری و روایت رنج و زن در آن اغلب حامل صداست. بیضایی این منطق را گسترش میدهد، زن در آثار او هم صدای رنج است و هم نگهدارنده معنا. اگر زن روایت نکند، تاریخ دوباره دروغ خواهد گفت.
مرگ بهرام بیضایی در روز تولدش، پایان یک بدن بود، نه پایان یک معیار. او معیاری برای دقت، دانش و شجاعت در هنر ایران باقی میماند. یاد او با مرثیه زنده نمیماند با سختگیری نسبت به خودمان زنده میماند؛ همان سختگیریای که خودش هرگز از آن عقب ننشست.
ناصر سهرابی- ایبنا
برچسبها: بهرام بیضایی
نظرات



