«تمام آنچه میخواهم نیستم»؛ قصه عکاسی که نخواست کارگر کمونیسم بماند
در فیلمنت نیوز بخوانید
به گزارش فیلم نت نیوز، مستند «تمام آنچه میخواهم نیستم» بر اساس یک سوال محوری شکل گرفته است؛ زندگی یک عکاس را چطور باید روایت کرد؟ این پرسش شاید در ابتدا پیچیده به نظر برسد، ولی پاسخی که مستندساز داده است، بدیهی به نظر میرسد: از طریق به هم چسباندن عکسهایش، صداگذاری و افزودن موسیقی. البته نباید فریب این بدیهی بودن را خورد زیرا فیلمی که کلارا تاسووسکا ساخته نه بدیهی است، نه دمدستی.
اول اینکه لیبوشه یارچوویاکووا عکاسِ چکسلواک آن قدر از تمام لحظههای جورواجورِ زندگیاش عکس برداشته است که صرفِ کنار هم قرار دادنشان تبدیل به یک فیلم میشود. گویی او میدانسته است، برای اینکه اگر قرار باشد زندگی خودش در کسوت یک عکاس را روایت کند، باید خیلی زیاد عکس بگیرد. در حالتی شبیه به یک دوی امدادی، مستندساز عکسهای انبوه این آدم را برداشته و با ظرافت و نازکاندیشی، آنها را کنار هم چیده و کلاژی به دست داده که به یک فیلم واقعی تبدیل شده است.
فقط این هم نیست که عکسها را همین طور پشت هم بچیند. در این صحنه، ابتدا نیمی از عکس نمایش داده میشود و صدای یک خیابان عادی و آوای کبوترها شنیده میشود، اما پس از چند ثانیه، طرف دیگر عکس ظاهر میشود؛ تانکهای سیاه و سنگین که غرشِ هولناکشان ترس به جان آدم میاندازد. این تمهید علاوه بر داستانگویی زیبایی که دارد، بر چیرهدستی استادانه عکاس هم صحه میگذارد. این لیبوشه است که عکس را طوری گرفته که ۲ طرفِ خیر و شر در ۲ سوی قاب روبهروی هم قرار بگیرد تا بتواند ماهیت آن لحظه و قصه زندگیای را که در آن مکان جریان داشته است با بیشترین تعهد به حقیقت بازگو کند.

یک دوربین، یک زندگی
داستان زندگی لیبوشه بسیار جالب توجه است. در شانزده سالگی، زمانی که تصمیم قطعیاش را گرفته بود برای عکاس شدن، تانکهای شوروی، به زور توپ و آتش، بلندگوهای پروپاگاندای کمونیستی را در سراسر چکسلواکی برپا کرده بودند. دولت حاکم خانوادهاش را مخالف نظام سوسیالیستی تشخیص داده بود؛ برای همین درخواستش برای ورود به دانشگاه هنر را نپذیرفتند. مادرش به او گفته بود که زمانه آنها پذیرای هنر نیست و خود لیبوشه هم دل و جرات هنرمند شدن را ندارد. اینجا لحظهای است که او دچار فروپاشی روانی میشود و در زندگینامهاش آمده است که: اگر نظام سوسیالیستی، کارگر میخواهد، من کارگرش میشوم و هویتم را با کارگری تعریف میکنم.
به این ترتیب لیبوشه واقعا کارگر کارخانه چاپ مجله میشود، اما این اقدام او را از پرسیدن این سوال بازنمیدارد؛ سوالی که سرنوشت او را دگرگون میکند، چرا تمام آنچه میخواهم نیستم؟
مستندِ «تمام آنچه میخواهم نیستم» صدها عکس را پشت هم ردیف میکند و یک فیلم میسازد. با تماشای عکسهای این مستند مطمئن میشویم که یک دیوانه ماهزده تمام زندگیاش را پشت دوربین بوده است و لنز دوربین، چشمهایش بوده و او هرگز چیزی ندیده است، مگر اینکه تصویرش را برداشته باشد. آن هم نه فقط برای اینکه صرفا عکس گرفته باشد، برای لیبوشه، دوربین جهتیاب و قطبنمایش است تا خودش را بیابد، آن هم چه خودیافتنی. آنجا که ایمان میآوری، هنر زیور و آذینِ طاقچه نیست، راهِ نجات و بقا است.
در این راستا، مستند در هماهنگ کردن تصاویر، موسیقی و کلمههایی که میشنویم درخشان عمل میکند. وقتی میشنویم او مدتی روی میزهای کثیف کافه میخوابید، عکسی میبینیم از سقفی سفید با چراغهای حبابی. لیبوشه لحظهای که رو به سقف دراز کشیده بوده، همان سقف نیز در چشمش آن قدر زیبایی، گیرایی و داستان داشته که از آن عکس گرفته است. به نظر میرسد که لیبوشه فقط با دوربینش زندگی کرده است.
مستند تمام آنچه میخواهم نیستم را در فیلمنت تماشا کنید
من کیستم؟
«همیشه از خودم میپرسم من کیستم؟» مستند با این پرسش آغاز و با همان هم تمام میشود، اما در میان یک زندگی رخ میدهد؛ یک تغییر بزرگ. یک دختر نوجوان سرگردان، مسیر طولانی و دشواری را طی میکند تا خودش را از دریچه دوربینش بیاید و آشکار کند. هنرِ مستند این است که ما را در تجربه عکاس در سفرِ خودیابی شریک میکند و ما قدم به قدم او و زندگیاش را حس میکنیم؛ حسی که میتواند بهانهای باشد برای تجربه و کشف خودمان.

پراگِ حوالی دهه ۸۰ میلادی زیر سیطره حزب کمونیسم یک استبداد خفقانآور و محدودکننده بود. در چنین بافتاری، پوچیِ واقعیتِ استبدادی لیبوشه را خفه میکرد. او در پراگ کمونیستی خودش را گم کرده بود و نیاز مبرمی حس میکرد برای یافتنِ خودش. برای همین، تصمیم میگیرد مدتی از کشور خارج شود. وقتی پایش به ژاپن میرسد، عکسها از سیاه و سفید به رنگی تغییر میکنند که نشان از حال و احوالِ خوشش دارد، اما پس از مدتی کوتاه، از آنجایی که دوباره در ژاپن آواره و افسرده میشود، عکسها مجدد سیاه و سفید میشوند.
با این حال نه توکیو و نه سپس برلین نمیتواند دردِ خودباختگی او را درمان کند. اگرچه مدتی با عکاسی تجاری در توکیو کسبوکاری بهم میزند، ولی این برای روحِ پرشور او هرگز کافی نبود. از بختیاریِ او، حزب کمونیسیم در سال ۱۹۸۹ سقوط میکند و او دوباره به وطن بازمیگردد. برگشت به وطن و عکاسی به آن شکلی که خودش میخواست، دوباره لیبوشه را زنده و سرحال میکند. او مینویسد: برای اولین بار در زندگی همهچیز روشن است و سریع تصمیم میگیرم.
لیبوشه در برلین، شاهد فروریختن دیوار برلین بود. او این حادثه را این چنین تعبیر میکند: زمانی که دیوار بتی بیرون فرو بریزد، دیوارهای قطور در اندیشهها نیز فرو میریزند و زندگی رنگ تازهای به خودش میگیرد.
هنرمند کیست؟
این مستند میتواند برای عکاسها، نویسندهها و تمام کسانی که با هنر درگیرند الهامبخش باشد. این حجمِ دیوانهکننده از عکاسی آدم را یاد پیکاسو میاندازد که در طول ۷۵ سال زندگی حرفهایاش بیش از ۵۰ هزار اثر خلق کرد. تنها کلمهای که هم برای پیکاسو و هم لیبوشه به ذهن، میرسد کارخانه است. تنها یک کارخانه همیشهفعال میتواند این همه اثر تولید کند. اینجا برمیگردیم به همان جملهای که در ابتدا شنیدیم: اگر کارگر میخواهند، من کارگرشان میشوم.
لیبوشه کارگر خستگیناپذیرِ کارخانه عکاسیِ خودش بود. شاید راز ماندگاری و اثرگذاری هنر و هنرمند همین است: آفرینش بیوقفه.
لیبوشه میگوید: تنها راه زنده ماندن برایم، عکس گرفتن است و دوربین ابزار جهتیابی؛ چیزی که سبب میشود به خودم برگردم. این فیلم نشان میدهد آدم ممکن است برای زنده ماندن، مجبور شود تمام زندگیاش را تبدیل به سند کند.

در نهایت، باید بگویم مستند دلربایی است برای کسانی که زندگی را ارج مینهند و یافتنِ خود را امری ضروری و مقدس میدانند؛ کسانی که در قعر تاریکِ سیاهچالِ ملال و دلزدگی هم، با زیستنشان به خدای مرگ دهنکجی میکنند و به ریشخندش میگیرند. کسانی که میپرسند: آیا تمام آنچه میخواهم هستم؟
مرتضی مهراد
بیشتر بخوانید
«آقای اسکورسیزی»؛ بیگانه، شاعر، گانگستر
«پدی چایفسکی: جادوگر کلمات»؛ مردی که کلمه جمع میکرد
«اورول: ۵=۲+۲» ناگفتههایی درباره نویسنده «قلعه حیوانات»/ وقتی اورول ماشین سرکوب بود






