بررسی فیلم «آخرین وایکینگ»/ پول را کجا خاک کردی؟!
- 10 دقیقه مطالعه
در فیلمنت نیوز بخوانید
«آخرین وایکینگ» داستان دو برادری است که با طنز تلخ و خشونت سراغ گذشته و بحران هویتشان میروند.
به گزارش فیلم نت نیوز، سینمای دانمارک طی دهههای اخیر با ترکیب کمدی سیاه و واکاوی روانشناختی، هویتی منحصربهفرد یافته است و در قلب این جریان، اندرس توماس ینسن قرار دارد که با فیلم جدیدش، یعنی «آخرین وایکینگ» (The Last Viking)، بار دیگر به ریشههای گروتسک خود بازگشته است.
این اثر که در سال ۲۰۲۵ اکران شد، ششمین تجربه کارگردانی او و نقطه اوج همکاری بیستوپنج ساله با تیمی از بازیگران تراز اول دانمارکی است. ینسن در این فیلم تلاش میکند تا مفاهیمی چون تروماهای موروثی و ساخت هویت را در عصر فرامدرن به چالش بکشد و مخاطب را میان خنده و وحشت معلق نگه دارد.
داستان آخرین وایکینگ
داستان فیلم با آزادی آنکر از زندان پس از ۱۵ سال آغاز میشود. او که به جرم سرقت مسلحانه حبس کشیده است، هدف بازپسگیری ۴۱ میلیون کرون را که پیش از دستگیری به برادرش، مانفرد، سپرده بود تا در جنگل دفن کند در سر دارد، اما با واقعیتی عجیب روبهرو میشود: مانفرد دچار اختلال هویت گسستی شده و اکنون فکر میکند که جان لنون است. او هیچ خاطرهای از محل دفن پول ندارد و همین موضوع دو برادر را به سفری ادیسهوار به خانه پدریشان میکشاند که اکنون به یک اقامتگاه توریستی تبدیل شده است.
مدس میکلسن در کالبد جان لنون
مدس میکلسن در این فیلم، یکی از متفاوتترین نقشهای دوران کاری خود را ایفا میکند. او با ظاهری دگرگون شده، موهای فر و عینک گرد، شکنندگی شخصیتی را به تصویر میکشد که برای فرار از دردهای گذشته، هویت یک ستاره موسیقی را برگزیده است. او چنان در این نقش غرق شده است که اگر کسی او را با نام واقعیاش صدا بزند، دست به رفتارهای خطرناکی چون پرتاب کردن خود از ماشین در حال حرکت میزند. بازی او فراتر از کمدی است. میکلسن با جدیت تمام، ایمان قلبی مانفرد به این هویت جدید را بازی میکند و تماشاگر را تحت تاثیر قرار میدهد.

در مقابل مانفرد، نیکولای لی کاس در نقش آنکر قرار دارد؛ مردی خشن و منطقی که خشم را تنها راه ارتباط با جهان میداند. لی کاس به زیبایی، استیصال مردی را نشان میدهد که سعی دارد با منطق صلب خود دیوارهای جنون برادرش را فرو بریزد، اما او با پیشرفت داستان درمییابد که خودش نیز اسیر تروماهایی است که مانفرد را به گریز واداشته است. شیمی میان این ۲ بازیگر، قلب تپنده فیلم است و تضاد میان عملگرایی خشن آنکر و فانتزی کودکانه مانفرد موقعیتهای دراماتیک و کمدی درخشانی را در طول سفرشان خلق میکند.
شخصیتهای فرعی
ینسن با گرد هم آوردن بازیگرانی چون سوفی گرابول و نیکلاس برو دنیایی لبریز از شخصیتهای عجیب بنا کرده است. گرابول در نقش میزبان وسواسی اقامتگاه، تضاد مضحکی میان نظم ظاهری و آشفتگی درونی ایجاد میکند. از سوی دیگر حضور بیماران روانی که تصور میکنند اعضای دیگر گروه بیتلز هستند، اوج پوچی داستان را رقم میزند. نیکلاس برو نیز در نقش فلمینگ، شریک سابق و خشن آنکر، تهدیدی دائمی است که اجازه نمیدهد تماشاگر فراموش کند که خشونت در این دنیای ابزورد همواره در یک قدمی شخصیتها قرار دارد و هر لحظه آماده انفجار است.
عنوان فیلم «آخرین وایکینگ» لایهای متناقض از طنز ینسن را آشکار میکند. فیلم با یک انیمیشن ظریف درباره پادشاهی وایکینگ آغاز میشود که برای همدردی با پسر معلولش دستور میدهد تمام جنگجویان دست خود را قطع کنند تا همگی در نقص با هم برابر باشند. این مقدمه سوررئال نقدی تند به مفاهیم برابری مطلق به قیمت سرکوب تمایزهای فردی است. شعار اگر همه شکسته باشند پس هیچکس شکسته نیست، در واقع زیربنای فلسفی فیلم است؛ جایی که وایکینگ بودن نه یک افتخار بلکه نمادی از ترومای موروثی و خشونت خانگی است.
یکی از خلاقانهترین عناصر فیلم استفاده روایی از موسیقی است. اصرار مانفرد بر اینکه او جان لنون است، در حالی که گروه موسیقی ساخته شده توسط بیماران آهنگهای گروه آبا را اجرا میکنند، تضادی مضحک و معنادار ایجاد میکند. این تداخل موسیقایی، نشاندهنده زوال اصالت و درهمآمیختگی فرهنگی در ذهن شخصیتهای آسیبدیده است. موسیقی یپه کاس نیز با هوشمندی میان تمهای حماسی وایکینگی و قطعات پیانوی مینیمال در نوسان است تا اتمسفر وهمآلود و در عین حال کمدی فیلم را تقویت کند و احساسات متناقض تماشاگر را در هر لحظه به شکلی متفاوت برانگیزد.
زیباشناسی بصری و اتمسفر نوردیک
فیلمبرداری سباستین بلنکوف در «آخرین وایکینگ» فضایی خلق کرده که همزمان چشمنواز و خفقانآور است. استفاده از عمق میدان کم در صحنههای داخلی خانه قدیمی پدری، حس گیرافتادگی شخصیتها در گذشته را تقویت میکند. جنگلهای اطراف اقامتگاه نه به عنوان یک منظره زیبا بلکه به عنوان مکانی برای دفن گناهان و ثروتهای نامشروع تصویر شدهاند. دوربین با حرکتهای حسابشده، تماشاگر را در میان درختان به جستجوی حقیقتی وامیدارد که شاید هرگز پیدا نشود. این اتمسفر نوردیک به زیبایی بازتابدهنده وضعیت روانی شخصیتهای پریشان و متوهم در طول کل داستان است.
ینسن در این اثر از جابجایی ناگهانی لحن ابایی ندارد. فیلم به راحتی از یک سکانس کمدی پوچگرایانه به خشونتی وحشیانه و غیر انسانی تغییر مسیر میدهد. این موضوع ممکن است برای برخی مخاطبان آزاردهنده باشد، اما هدف اصلی کارگردان شوکه کردن بیننده و مواجهه او با زشتیهایی است که زیر لایههای طنز پنهان شدهاند. در حالی که مخاطب به رفتارهای عجیب مانفرد میخندد، ناگهان با واقعیت تلخ سو استفادههای دوران کودکی روبهرو میشود. این تضاد قدرت اصلی فیلم در تاثیرگذاری بر احساسات عمیق انسانی و به چالش کشیدن مرزهای اخلاقی تماشاگر است.

نقد ساختاری و ریتم داستان
اگرچه «آخرین وایکینگ» یک موفقیت در بازیگری و داستان برای کارگردان این فیلم به شمار میرود، اما در بخشهایی از پرده دوم دچار افت ریتم میشود. معرفی شخصیتهای متعدد در میانه داستان گاهی تمرکز اصلی بر رابطه ۲ برادر را منحرف میکند. برخی سکانسهای مربوط به تمرین گروه موسیقی بیش از حد طولانی به نظر میرسند و ممکن است حوصله مخاطب را سر ببرند، با این حال ینسن با مهارت توانسته از دل این آشوب، پایانی تاثیرگذار بیرون بکشد. این اثر بیشتر شبیه به یک جلسه بداههنوازی موسیقی است؛ گاهی آشفته و خارج از نت، اما لبریز از انرژی سرکشی است.
«آخرین وایکینگ» ثابت میکند که هنوز میتوان در قالب یک کمدی سرگرمکننده عمیقترین پرسشهای هستیشناختی را مطرح کرد. این فیلم با استقبال گسترده در جشنوارههای بینالمللی و بازارهای جهانی روبهرو شد و جایگاه مدس میکلسن را به عنوان یکی از تطبیقپذیرترین بازیگران نسل خود تثبیت کرد. ینسن با این اثر به ما یادآوری میکند که زندگی واقعی بسیاری از ما به اندازه شخصیتهای فیلم، مضحک و در عین حال دردناک است. تماشای این فیلم دعوتی است به پذیرش نواقص انسانی؛ چراکه در این دنیای از هم گسیخته، رستگاری تنها در آغوش گرفتن جنون نهفته است.
مازیار دهقان
برچسبها: نقد
نظرات





