نگاهی به فیلم "Eden"
«بهشت»؛ از رهایی تا زوال
به گزارش فیلم نت نیوز، در میان فیلمهایی که تلاش میکنند سرگذشت یک خیال را از لابهلای واقعیت بیرون بکشند، «بهشت»ِ ران هاوارد لحن آرام و سرسختی دارد. گویی میخواهد به ما بگوید که داستانِ فرار از اجتماع نهفقط یک فاجعه بیرونی است بلکه آزمونی است برای خودِ انسانی که فکر میکرد میتواند در خلأِ انتخابهای اجتماعی به «خودِ اصیل» برسد. فیلم بر پایه یک ماجرای واقعی بنا شده است و این نکته همیشه حکمِ مرجع اخلاقی را دارد. وقتی سینما میگوید این واقعی است، منتظر کیفیتی فراتر از ساختار خوشلباسِ داستانی مینشینی، انتظارِ همان تماسِ ناخوشایندِ حقیقت که آدم را به عقب میکشد تا خودش را بازبینی کند و «بهشت» در بهترین لحظاتش همین تماس را برقرار میکند. مواجههای سرد و صادقانه با تنهایی و با آن پرسش قدیمی که وقتی از جامعه فاصله میگیریم، چه چیزی از ما باقی میماند.
در فیلم تصویری از جزیره به عنوان مکانی که قرار است انسان را تازه کند، به نمایش درآمده اما این تجدید نهفقط در تقابل با طبیعت که در تقابل با آدمهای دیگری است که آرامش و معنای این تنهایی انتخابشده را تهدید میکنند. این روایت، درست از همان جایی که عباس کیارستمی دربارهی تنهایی میگفت در تنهایی انسان بهتری هستم، آغاز میشود؛ اما تفاوتِ اساسی میان آن گزاره و آنچه «بهشت» نشان میدهد، در این است که تنهاییِ فیلم نه یک پناهگاه بلامنازع برای خودآگاهی که آزمونی ناپایدار است، یک شیشه نازک که هر تلاطم اجتماعی میتواند آن را بشکند. اینجا انسانها در خلأِ جامعه خود را خوب و ساده میپندارند، اما همین خلأ با ورودِ خواستهها، ترسها و ضعفهای فردی به سرعت به یک کوره آهن تبدیل میشود که در آن ویژگیهایی از جنس قدرتطلبی، حسادت و بقا خود را نشان میدهند.
فیلمبرداری و موسیقی، از آن چیزهایی هستند که بیدرنگ حواس را میگیرند. قابها اغلب خشک و دور از هر احساسِ تسکیندهندهاند، اصلاح رنگ نه چندان جذاب و در عوض خطوطِ سخت تصویر اجازه هیچ چشمپوشی روایی را نمیدهند. موسیقی که به ندرت درام را فریاد میزند، همراهی میکند تا تنهایی را نه بهعنوان یک فضای رمانتیک که بهعنوان فشارِ روانیِ ممتدی نشان دهد که هر لحظه ممکن است به انفجار تبدیل شود. بازیها در کل محکم هستند. نقشها توانستهاند آن حسِ انسانهایی را که از خودشان فرار کردهاند اما هنوز به میراثِ جامعهشان آلودهاند، بازتولید کنند. با این همه، همیشه این احساس همراه میآید که یک چیزی کم است: نه در سطح تکنیکی، نه در سطح بازیگری یا حتی در موسیقی، بلکه در یکپارچگیِ فلسفیِ پیام. فیلم آنقدر که میخواهد جزئیاتِ زخمِ روابط انسانی را باز کند، محکم و سازنده نیست. صحنهها یکییکی ساخته شدهاند تا هرکدام حسِ خاصی را القا کنند، اما در کنار هم آن همافزایی لازم را که فیلمهای بزرگ درباره تنهایی و جدایی خلق میکنند، پدید نمیآورند.
منتقدانی که در سطح جهانی به فیلم نگریستهاند، اغلب همین نقطه را نشانه رفتهاند: ستایشِ بازیها و ستایشِ تلاشِ فیلمساز برای بازسازی یک داستان واقعی، اما شک و تردیدی ریشهدار نسبت به ثباتِ روایی و توازنِ لحن. برخی نوشتهاند که فیلم گاهی به دامِ بزرگنماییِ نمادین میافتد. گویی میخواهد با قابهایی که بیش از حد معنیمحور شدهاند، پیامی قطعی صادر کند، در حالی که پیچیدگیِ انسانها و تناقضهای اخلاقیشان به زحمت در این قابها جا میشود. منتقدان گفتهاند که فیلم در نهایت بیش از آنکه از واقعیت فاصله بگیرد، به یک روایتِ کلیشهایِ «بهشتِ گمشده» تبدیل شده است که با وجود عناصر جذاب، تواناییِ واقعی در تبدیل کردن تجربه فردیِ شخصیتها به یک تجربه جمعیِ معنیدار را ندارد. این نگاهها تا حدی با بازخوردِ درونی همپوشانی دارد. «بهشت» عالی است در نشان دادنِ آغازِ یک انگیزه، فراری از جامعه به امید خودِ اصیل، اما در پیمایشِ مسیرِ تغییر و زوالِ اخلاقیِ آدمها اغلب پرشهایی میکند که تماشاگر را از پیوندِ همدلانه با تحولات بازمیدارد.
با این حال فیلم در لحظاتی که از شعار فاصله میگیرد و به جزئیاتِ کوچکِ زندگیِ گروهی مینگرد، خیرهکننده میشود. نگاهِ دوربین به یک میزِ نیمهخالی، به یک بازیِ ساده، به سکوتِ سنگینِ یک صبح؛ اینها آنجایی است که حقیقتِ آدمها سربرمیآورد. در این لحظات است که تنهایی دیگر یک ایدهی فلسفی نیست و تبدیل میشود به یک تجربهی ملموس: حسِ عطرِ نمک بر روی لبها و نگاهِ کوتاهِ کسی که میفهمد دیگر نمیتواند به همان اندازه به دیگری اعتماد کند. بازیگران در انتقال این سیگنالهای کوچک موفقاند. آنها فاصلهی میان گفتارِ ایدئولوژیک و عملِ زمینی را نشان میدهند و این فاصله است که درنهایت باعث فروپاشیِ خیال میشود.
در پرداختِ اجتماعیِ فیلم، ورودِ ایدئالیسمِ خام به فضای محدود جزیره و برخوردِ آن با نیازهای انسانی، محور داستان است. نگاهِ فیلم به تدریج از یک آزمایشِ آرمانی به یک آینه بدآیینی تغییر میکند که در آن انسانها آینه هم را میشکنند. این موضوع یادآورِ آن روایات کلاسیکِ برآمده از آزمایشهای انسانیِ جمعی است؛ از آن دست روایتها که نشان میدهند چگونه ساختارِ قدرتِ کوچک میتواند وسوسههای بزرگ را آشکار کند. برخی منتقدان بهدرستی اشاره کردهاند که فیلم در نشان دادنِ آرامِ این فروپاشی بهتر از صحنههای پرتنش آن عمل کرده است. یعنی ما بیشتر درگیرِ روندِ تحلیل اخلاق هستیم تا نمایشِ خشونتِ ناگهانی و این انتخاب هم ضعفها و هم قوتهایی دارد، ضعف چون بعضی مخاطبان انتظار یک تحولِ دراماتیکِ پرتنش دارند و قوت چون فیلم به دقتِ ریزبینانه درباره علتها و نشانهها میپردازد.
آنچه بیش از همه ضد و نقیض است، نحوه مواجهه فیلم با امید و فریبِ امید است. «بهشت» نه تنها درباره ترکِ جامعه نیست، بلکه درباره آن لحظهای است که انسان تصمیم میگیرد دروغی به خود بگوید. اینکه اگر فقط مکان را عوض کنم، من تغییر خواهم کرد. این دروغِ شیرین همان نیرویی است که ابتدا وحدت میآفریند و سپس موجب تفرقه میشود. فیلم با ظرافت نشان میدهد که چگونه نقابِ خیرخواهی میتواند به ابزارِ تسلط و سواستفاده تبدیل شود، و چگونه بنیانهای اخلاقی که در شهرها ممکن است در قالب قانون و عرف حفظ شوند، در جزیرهای بدون ساختارِ قوی به آسانی تضعیف میگردند.
با همه اینها، نمیتوان از اینکه «بهشت» فیلمی است که دیدنش ارزش دارد چشمپوشی کرد. فیلم، حتی در ناکامی اش در پیوندِ کاملِ فلسفه و اجرا، پرسشهایی را مطرح میکند که فراتر از جزیره و شخصیتها هستند: پرسش درباره چیستیِ ما وقتی از نگاهِ همنوایِ جمع جدا میشویم. پرسش درباره تحملِ تنهایی و میزانِ صداقتِ خودمان در خلأ. پرسش درباره قیمتِ بازگشت به جمع زمانی که از اخلاقِ بنیادین فاصله گرفتهایم. اینها پرسشهاییاند که دیر یا زود با آنها روبهرو می شویم و فیلم از این حیث آینهای را پیش چشم میگذارد.
در نهایت «بهشت» شبیه به تجربهای است که شما را به ساحلی هدایت میکند که نه آرام است و نه وحشتناک. ساحلی که در آن باید میان دو فقدان انتخاب کنی. فقدانِ جامعه و فقدانِ خود و شاید همین است که در ذهن میماند. تصویری از آدمی که در جزیره با خود به توافق میرسد، اما آن توافق پایدار نمیماند چون جامعه دیر یا زود بازمیگردد و از او میخواهد که دوباره نقاب بزند. «بهشت» نه پاسخ را میدهد و نه همه چیز را اثبات میکند، بلکه دعوتی است ملایم و تکاندهنده برای این که ببینیم وقتی خودمان را تنها میگذاریم، تبدیل به چهکسی میشویم.
محمد سجادیان