«تا سپیده‌دم» سینما را با گیم اشتباه می‌گیرد/ آدمخواری در شهر نفرین‌شده

تا سپیده دم
- 11 دقیقه مطالعه
فیلم سینمایی «تا سپیده‌دم» نوشته گری دابِرمن و بِلر باتلر و به کارگردانی دیوید سَندبرگ، از ضعف مفرط فیلمنامه رنج می‌برد.

به گزارش فیلم‌نت نیوز، فیلم سینمایی «تا سپیده‌دم» (Until Dawn) نوشته گری دابِرمن و بِلر باتلر و به کارگردانی دیوید سَندبرگ، براساس بازی ویدیویی «تا سپیده‌دم» محصول ۲۰۱۵ شرکت پلی‌استیشن است که با بازی اِلا روبین، مایکل کیمینو، اودِسا آزیون، جی یونگ یو، بِلمونت کَمِلی، مالا میچل و پیتر استورماره، با بودجه‌ای ۱۵ میلیون دلاری ساخته شد و توانست به فروشی ۵۰ میلیون دلاری در گیشه دست یابد سپس در نتفلیکس به نمایش درآمد و هم‌اکنون در پلتفرم فیلم‌نت در حال پخش است.

«تا سپیده‌دم» در فیلم‌نت

«تا سپیده‌دم» در ژانر ترسناک در زمره آثاری قرار می‌گیرد که نقطه عطف اصلی داستان با گرفتاری کاراکترها در یک چرخه زمانی گره خورده است و آنها در حالی که باید برای بقای خودشان بجنگند، از مخمصه به درآیند. گرفتاری کاراکترها در چرخه زمانی قدمتی بیش از نیم قرن در سینما دارد و از نخستین نمونه‌ها می‌توان از «دوست دارم، دوست دارم» ساخته کارگردان فرانسوی آلن رنه در سال ۱۹۶۸ نام برد سپس ساخت چنین آثاری در طول دهه‌های اخیر ادامه یافت و مورد مرحمت مخاطبان قرار گرفت تا به اثر مورد استقبال دیگری در گیشه همچون «روزِ مرگت مبارک!» اثر کریستوفر لاندِن رسید که توانست برای جِسیکا راث بازیگر نقش اصلی اثر، لقب Scream Queen را ارمغان بیاورد و او را در کنار ستارگانی از دهه‌های مختلف ژانر سینمای ترسناک همانند میا فارو، کورتنی کاکس، جنیفر لاو هویت، وِرا فِرمیگا، مِلیسا بارِرا، میا گاث، آنیا تیلور جوی و جِنا اورتگا قرار دهد. این لقب را برای بازیگران زنی در نظر می‌گیرند که حضور شاخص، به یاد ماندنی و تاثیرگذار در فیلم‌های ترسناک دارند و همچنین به ایفای مکرر این‌گونه نقش‌ها در ژانر ترسناک می پردازند چنانکه بتوانند با جیغ‌ها و واکنش‌های متناسب با ژانر، تبدیل به یک چهره نمادین برای هواداران فیلم‌های ترسناک شوند.

سازندگان «تا سپیده‌دم» در وهله اول، بینندگان یک فیلم سینمایی را با بازیکنان یک بازی پلی‌استیشن اشتباه گرفته‌اند زیرا در بهترین فیلم‌های ترسناک، در مجموع، حداکثر بین ۵ تا ۷ کاراکتر اصلی و مکمل به دست مهاجمان به قتل می‌رسند و بقیه مواقع به تعقیب و گریز بین کاراکترها و مهاجمان می‌گذرد در صورتی که فقط در ۴۰ دقیقه نخستین «تا سپیده‌دم»، مخاطبان شاهد دو بار به قتل رسیدن پنج کاراکتر اثر هستند بنابراین دیگر تماشاگران برای تماشا و تحمل مرگ کاراکترها گنجایش روانی ندارند در حالی که هنوز یک ساعت از اثر باقیست. اینجاست که گسستگی بین تماشاگر و اثر رخ می‌دهد و سازندگان اثر که هر چه داشتند، رو کردند، نمی‌توانند همراهی آنها را تا انتها داشته باشند.

همانطور که می دانید فضای فیلم با فضای بازی تفاوت دارد و هر بازیکن در یک بازی، فقط کنترل یک کاراکتر را برعهده دارد و اگر بمیرد به راحتی می‌تواند از ادامه بازی و مشاهده سرنوشت دیگر کاراکترها با زدن گزینه «خروج از بازی» انصراف دهد در صورتی که در تجربه تماشای فیلم، بیننده به مثابه تجربه‌گر، تماشاگر تمام اتفاقاتی است که روی پرده سینما برای کاراکترها و حتی سیاهی لشگرها می‌افتد و حتی اگر بخواهد از تماشای تجربه‌های یک کاراکتر صرفنظر کند، چنین امکانی میسر نیست از این‌رو می‌توان مهم‌ترین نقطه ضعف اثر را نگاهِ مبتنی بر بازی ویدیویی به مقتضیات پرده سینما دانست؛ امری که گریبانگیر پیش‌داستان «دره خون و شکوه» نیز می‌شود.

«دره خون و شکوه» به زبان انگلیسی Glore Valley نام دارد و واژه Glore لغتی ابداعی و ترکیبی از دو کلمه Gore و Glory است که Gore اشاره به صحنه‌های خشونت‌آمیز، موجودات ترسناک و خون و خون‌ریزی دارد و Glory اسمی در زبان انگلیسی به معنای جلال، شکوه و فخر است. «دره خون و شکوه» شهری خیالی در پنسیلوانیا آمریکا است که معدن آن شهر در سال ۱۹۹۸ فرو می‌ریزد سپس کل شهر را زمین می‌بلعد و ۱۱۰۰ نفر را به کام مرگ می‌کشاند و این‌گونه شد که برای معدنکاران در حال کار، مرگ آنها هنگام انجام وظیفه، صحنه‌های رشادت توامان با خون و شکوه را رقم زد. باید اذعان کرد که نویسندگان اثر، ترکیب هوشمندانه‌ای برای اسم محل روی دادن داستان انتخاب کردند.

دکتر آلن هیل برای درمان آسیب‌دیدگان روحی فاجعه فرو ریختن معدن و بلعیده شدن شهر به «دره خون و شکوه» اعزام می‌شود تا آسیب روحی بازماندگان را از بین ببرد و در فیلم سینمایی «تا سپیده‌دم» در یک پیچش داستانی، تبدیل به آنتاگونیست روایت می‌شود. نکته‌ای که در فیلم وجود ندارد و آن را به آزمایش‌های دکتر هیل برای بیرون کشیدن «وِندیگو» ربط دادند، این است که معدنچیان بعد از روزها گرسنگی کشیدن شروع به خوردن گوشت انسان و معدنچیان مُرده کردند و این باعث رشد این هیولا در آنها شد زیرا به مرور زمان، این عمل از روی بقا صورت نمی‌گرفت و به زندگان نیز حمله می‌کردند در نتیجه این آدمخواری از روی حرص، طمع، خودخواهی و انجام اعمال ممنوعه بود چنانکه «وِندیگو» دربرگیرنده این ویژگی‌ها در اسطوره‌های سرخپوستان شمال شرقی آمریکا و کانادا است، بنابراین نویسندگان با آنتاگونیست ساختن از دکتر هیل و نمایش ناقص اطلاعات درباره معدنچیان در سکانس تماشای ویدیوی آزمایش روی بازماندگان، ذهن مخاطبان را با این سوال مشغول می‌کنند: «چگونه ممکن است دکتری که برای درمان آسیب‌دیدگان روحی یک فاجعه ملی آمده است، دست به چنین آزمایش‌هایی بزند و هیچکس خبردار نشود؟» و این همان منطق روایت‌گویی است که در بازی‌ها به چشم می‌خورد و این‌گونه است که سازندگان، چند خط داستانی را برای بازیکنان روایت می‌کنند و آنها را در زمین بازی تنها می گذارند بدون اینکه نیاز باشد تلاشی برای منطقی کردن یا پرداختن بیشتر آن چند خط داستانی انجام دهند در صورتی که در یک فیلم، باید متناسب با خط داستانی مورد نظر، پیش‌داستان وجود داشته باشد و همچنین، در صورت نیاز، پرداخت داستانی صورت بگیرد و سازندگان اثر با علم به اینکه بخشی از بینندگان، نسبت به وقایع بازی اطلاع دارند، خودشان را بی‌نیاز از ارائه اطلاعات به موقع و صحیح می‌بینند. در همین رابطه، مکس درباره اهمیت کسب اطلاعات در صحنه زیرزمین و کسب اطلاعات درباره شهر به دیگر کاراکترها می‌گوید: «اطلاعات با خودش قدرت به همراه می‌آورد.» و این همان قدرتی است که از تماشاگران دریغ می‌شود تا سازندگان بتوانند روی موج ترس موج‌سواری کنند. این ارائه اطلاعات همچنین درباره دلیل تغییر نوع کشتار کاراکترها از به دستان هیولاها تا شکار شدن توسط اتفاقات ماوراالطبیعه تا احتراق خودبخودی کاراکترها وجود ندارد و برای توجیه اتفاقات ماوراالطبیعه فقط به این اکتفا می‌کنند که شهر نفرین شده است.

«تا سپیده‌دم» هر اندازه در زمینه داستان‌گویی و همراه کردن مخاطب در روند داستان نمی‌تواند موفق عمل کند، به همان اندازه در طراحی صحنه و لباس عملکرد عالی دارد و به ویژه وقتی نمایی از شهری که زمین آن را بلعیده است در هنگام فرار کاراکتر مکس و مگان در جنگل به نمایش درمی‌آید که حاکی از نبوغ، خلاقیت و ژانرشناسی جنیفر اسپِنس در مقام مدیر هنری است. ماکسیم الکساندره فیلمبردار می‌تواند فضای ترسناک متناسب با ژانر را با تصاویرش خلق کند هرچند تصاویر او پس از مرحله تدوین به علت نبود فیلمنامه مدون، کارکرد سابق را ندارند.

نکته جالب درباره پایان‌بندی اثر که دکتر آلن هیل که صدها بار در دفتر معدن که از بالای سر او، آب چکه می‌کند، قهوه خورده و هيچگاه به شکل اتفاقی، آب مسموم وارد قهوه وی نشده و اینبار، کلوور برای اینکه دکتر هیل را از پای دربیاورد، کاری می‌کند چند قطره آب مسموم درون لیوان قهوه او ریخته شود. اینکه نویسندگان هوشِ مخاطبان را اینقدر دست کم گرفته‌اند که با چنین پایان‌بندی، بخواهند گره‌افکنی های خودشان که اکثر آنها گره‌گشایی نشده‌اند به شکل سطحی سر هم بیاورند، نشانی دیگر از ضعف مفرط فیلمنامه «تا سپیده‌دم» است.

«تا سپیده‌دم» به آثار مختلفی از جمله «حلقه» ساخته گور وربیسنکی ارجاع دارد با اینحال نمی‌تواند از ملغمه‌ای بی سر و ته از آثار مورد احترام ژانر ترسناک پا را فراتر بگذارد و حتی بهره گرفتن از نوستالژی گِیمرها نیز نمی‌تواند کمکی به این موضوع کند.

فرزاد جمشیددانایی

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

پربازدیدها