تاثیر هدایت نادرست بر فیلمها
کارگردانی ضعیف: نابودی حتمی!
به گزارش فیلم نت نیوز، تاریخ سینما پر از آثاری است که کمتر تماشاگر و کارشناسی به موفقیت آنها امید داشت اما توانستند دستاوردهای بزرگی را برای سازندگانشان به ارمغان بیاورند. اما این سکه دو رو دارد. سوی دیگر ماجرا، فهرست پرتعداد فیلمهایی است که بهشکل غیرمنتظرهای شکست خوردند و در مواردی سرنوشتی تراژیک برای برخی از عوامل خود رقم زدند. در چنین مواردی، معمولا پای عوامل متعددی به میان کشیده میشود. خیلی وقتها، انتخابهای کارگردانها در شکست فیلمها دخیل است. در این مطلب به معرفی ده فیلم پرداختهایم که در درجه اول بهدلیل اشتباهات بزرگ سازندگانشان هم در گیشه و هم در جذب نظر منتقدان ناکام ماندند و به آثاری بدنام در تاریخ سینما تبدیل شدند. عدهای اعتقاد دارند که از تماشا و بررسی آثار ضعیف و شکستخورده میتوان همانقدر درس گرفت که از دیدن شاهکارهای تاریخ سینما. ده فیلم معرفیشده در ادامه مطلب از جمله همین آثار محسوب میشوند.
۱. فیلم آخرین بادافزار (ام. نایت شیامالان، ۲۰۱۰)
فیلم «آخرین بادافزار» (The Last Airbender) اقتباسی از سریال انیمیشنی محبوبی به اسم «آواتار: آخرین بادافزار» (۲۰۰۵-۲۰۰۸) بود و بهنظر میرسید مسیر همواری برای تبدیلشدن به یک فیلم موفق در پیش دارد. این انتظار با حضور ام. نایت شیامالان در مقام کارگردان تقویت میشد. در اواخر دهه ۱۹۹۰ و اوایل هزاره جدید، شیامالان بهعنوان کارگردانی شناخته میشد که کافی بود دست به خاک بزند تا به طلا تبدیل شود! فیلمهای او از جمله «حس ششم»، «نشانهها» و «دهکده» پیدرپی با موفقیتهای تجاری خیرهکنندهشان چشمها را خیره کردند و «حس ششم» بهعنوان یک پدیده از سوی بسیاری از منتقدان نیز مورد ستایش قرار گرفت. اما «آخرین بادافزار» یکی از فیلمهایی بود که نشان میداد ستاره اقبال شیامالان رو به افول است. تصمیم شیامالان برای فشردهکردن یک فصل کامل از سریال در قالب یک فیلم باعث شد تا «آخرین بادافزار» شتابزده و نامنسجم بهنظر برسد. ریتم نامنظم فیلم، سکانسهای اکشن ضعیف اجرا شده و بازیهای فاقد عمق احساسی باعث شدند تا «آخرین بادافزار» به یک فاجعه تبدیل شود. اجرای شیامالان بیشازاندازه جدی و فاقد طنز و حس سبکبالی مجموعه اصلی بود. «آخرین بادافزار» نشان داد چگونه انتخابهای اشتباه از سوی یک کارگردان میتواند یک مجموعه بسیار موفق را به یک فیلم شکستخورده تبدیل کند.

۲. فیلم بتمن و رابین (جوئل شوماخر، ۱۹۹۷)
دو فیلم بتمن تیم برتون، آثاری با لحنی تیرهوتار بودند که هر دو به موفقیت رسیدند. پس از آن، جوئل شوماخر بهعنوان یک فیلمساز موفق جریان اصلی سینمای آمریکا برای تولید بتمنهای بعدی انتخاب شد تا تغییراتی را در این مجموعه اعمال کند. اولین بتمن جوئل شوماخر، «بتمن برای همیشه» (۱۹۹۵) فیلم کارتونیتر و سبکتری نسبت به ساختههای برتون بود که توانست از نظر تجاری به موفقیت قابلقبولی دست پیدا کند. اما در فیلم بعدی، «بتمن و رابین»، شوماخر آن رویکرد را بهشکلی افراطیتر بهکار گرفت و نتیجه یک شکست کامل و یک فیلم بدنام بود. حضور انبوهی از ستارگان (از جمله آرنولد شوارتزنگر، جرج کلونی، کریس اودانل، اوما تورمن و آلیشیا سیلوراستون) باعث شده بود تا شوماخر بهشکلی نامنسجم تلاش کند تا جایی برای حضور پررنگ همه در فیلم باز کند. همین امر باعث شده بود تا فیلم پر از داستانهای فرعی غیرضروری باشد. کارگردانی شوماخر هم بیش از داستان بر لحظات تماشایی استوار بود که به عدم انسجام طرح داستانی دامن زده بود. حاصل کار فیلمی با تناقضات لحنی، شخصیتهای سطحی و بازیهای اغراقآمیز بود که در گذر زمان بهعنوان یکی از بدترین فیلمهای ابرقهرمانی تاریخ سینما شناخته شد.

۳. فیلم صعود ژوپیتر (واچوفسکیها، ۲۰۱۵)
واقعیت این است که واچوفسکیها بعد از موفقیت همهجانبه «ماتریکس» هیچوقت نتوانستند ظرف مناسبی برای بیان جاهطلبیهای پایانناپذیر خود پیدا کنند. به همین دلیل، اکثر ساختههای اخیر آنان آثاری با ایدههایی بلندپروازانه اما با روایتهایی آشفته و چندپاره هستند. «صعود ژوپیتر» یکی از همین فیلمها است. واچوفسکیها در این فیلم سعی کردند یک ماجرای علمی-تخیلی فضایی را با توطئههای سیاسی و یک خط داستانی عاشقانه ترکیب کرده و به نتیجهای متعادل برسند اما در این امر ناموفق ماندند. «صعود ژوپیتر» فیلمی با ریتمی نامنظم در مورد آدمهایی است که انگیزههای آنان چندان مشخص نیست. هر چند فیلم تجربهای چشمگیر از نظر تصویری بود که در آن یک جهان کامل بهشکلی استادانه خلق شد اما در نهایت فیلمی پیچیده و گیجکننده بود که نه توانست بودجه کلانش را در گیشه جبران کند و نه نظر منتقدان را به خود جلب کرد.

۴. فیلم جوخه انتحار (دیوید آیر، ۲۰۱۶)
پس از اینکه مارول با فیلمهایی از جمله مجموعه «انتقامجویان» به گسترش دنیای خود رو آورد، کمپانی دیسی هم مسیر مشابهی را در پیش گرفت. در این راه، «جوخه انتحار» یکی از موردانتظارترین فیلمها بهشمار میرفت که در آن قرار بود مجموعهای از قهرمانان و ضدقهرمانان مشهور دنیای دیسی در کنار هم قرار گیرند. با این وجود حاصل کار یک شکست غیرمتظره بود. کارگردانی ازهمگسیخته اثر را میتوان مهمترین عامل در این ناکامی قلمداد کرد. گفته میشود مداخله استودیو و فیلمبرداری مجدد بخشهایی از فیلم باعث شد تا آیر کنترل لحن و ریتم فیلم را از دست بدهد. نتیجه فیلمی آشفته بود که در آن لحنی تیرهوتار در کنار طنزی قرار گرفته بود که انگار بهاجبار به فیلم اضافه شده بود. طرح داستانی توسعهنیافته و تحولات شخصیتی ناگهانی را که به این مشکلات اضافه کنیم، میتوانیم درک کنیم که چرا «جوخه انتحار» نتوانست انتظارات طرفداران قهرمانان دیسی را برآورده کند.

۵. فیلم گربهها (تام هوپر، ۲۰۱۹)
وقتی تام هوپر بهسراغ اقتباس از نمایش موزیکال «گربهها» رفت، بهنظر میرسید همهچیز برای یک موفقیت بزرگ آماده است. هوپر بهعنوان یکی از مستعدترین فیلمسازان سالهای اخیر سینما، توانسته بود با «سخنرانی پادشاه» جوایز اسکار را درو کند و با «بینوایان» نشان داده بود که در ساخت فیلمهای موزیکال هم تبحر دارد. تیم پرستاره بازیگری فیلم (شامل جودی دنچ، ایدریس البا، جنیفر هادسن، یان مککلن و تیلور سوئیفت) هم موفقیت «گربهها» را قطعی جلوه میداد. اما حاصل کار نهتنها با انتقادات تند منتقدان همراه شد بلکه حتی نتوانست نیمی از بودجهاش را برگرداند. «گربهها» از نظر تصویری فیلم عجیب و غریبی است که در آن فناوری دیجیتال بر کیفیت کار اثر نامطلوبی گذاشته است. گربههای تغییریافته توسط فناوری CGI غیرطبیعی و باورناپذیر بودند و بازیگران هم عمدتا معذب بهنظر میرسیدند. همچنین «گربهها» فاقد عمق احساسی بود. این ویژگیها در کنار هم نشاندهنده مجموعهای از انتخابهای اشتباه از سوی کارگردان بودند که باعث شدند تا این فیلم کنجکاویبرانگیز به تجربهای آزاردهنده برای اکثر تماشاگران تبدیل شود.

۶. فیلم آوردگاه زمین (راجر کریستین، ۲۰۰۰)
اگر فهرستهای مختلف بدترین فیلمهای تاریخ سینما را مرور کنید، بارها با اسم فیلمی به اسم «آوردگاه زمین» (Battlefield Earth) روبهرو میشوید. این فیلم علمی-تخیلی با بازی جان تراولتا و فارست ویتاکر، عملا به یکی از کمدیهای ناخواسته اساسی تاریخ سینما تبدیل شده است. طرح داستانی گنگ با صحنههایی که اضافی بهنظر میرسند یا بیشازاندازه کش آمدهاند، اجراهای نامناسب بازیگران و انتخابهای عجیبوغریب تصویری باعث شده تا «آوردگاه زمین» بهسختی قابل تماشا باشد. ذوقزدگی کارگردان در استفاده از دوربین کج و زوایای عجیب باعث شده تا فیلم در بخشهایی آماتوری بهنظر برسد. جلوههای ویژه سطحپایین هم این ظاهر آماتوری را بیشتر در چشم تماشاگر فرو میکند. بازیهای فیلم، بهخصوص حضور جان تراولتا در نقش یک شخصیت شرور بیگانه، بهقدری ضعیف است که فیلم را واجد جنبهای کمیک کرده است! «آوردگاه زمین» از آن فیلمهایی است که تقریبا از هر زاویهای هم که به آن نگاه کنیم، بهسختی میتوانیم جنبهای قابل دفاع در آن بیابیم.
۷. فیلم چهار شگفتانگیز (جاش ترنک، ۲۰۱۵)
تلاش برای زندهکردن دوباره جهان ابرقهرمانی «چهار شگفتانگیز» میتواند بهعنوان مصداقی از تاثیرات مخرب دخالت استودیو و ناتوانی کارگردان در درک جهان اثر بر سقوط تجاری و انتقادی یک فیلم مورد بررسی قرار گیرد. گزارشهایی که از پشتصحنه فیلم منتشر شد، حاکی از این بود که استودیو در روند تولید فیلم مداخله کرده است. با این وجود کارگردانی ترنک هم بهخاطر عدم درک حالوهوای سبک دنیای چهار شگفتانگیز و رفتن بهسمت خلق جهانی تیرهتر از ظرفیت این جهان مورد انتقاد قرار گرفت. سکانسهای اکشنی که شتابزده اجرا شده بودند، بیتوجهی به شخصیتپردازی و بازیهای بیروح تیم بازیگران از جمله مایلز تلر، کیت مارا و مایکل بی. جردن (که بهنظر میرسید چندان درگیر شخصیتهای سطحی داستان نشدهاند) در کنار کیفیت ضعیف اصلیترین سکانس نبرد و عجله در روایت داستانی با جاهای خالی مشخص (جوریکه بهنظر میرسید داستان فیلم کوتاه شده است) «چهار شگفتانگیز» را به یک شکست مهیب تبدیل کردند. کار به جایی رسید که «چهار شگفتانگیز» سه جایزه تمشک طلایی (که به بدترینهای سال سینمای آمریکا تعلق میگیرد) از جمله جوایز بدترین فیلم و بدترین کارگردانی را تصاحب کرد.
۸. فیلم خدایان مصر (آلکس پرویاس، ۲۰۱۶)
تنها ۱۴ درصد نظر مثبت در وبسایت راتنتومیتوز، کسب امتیاز ۲۵ از ۱۰۰ بر اساس میانگین نظرات منتقدان در وبسایت متاکریتیک، و فروش ۱۵۰ میلیون دلاری برای فیلمی که بیش از ۱۴۰ میلیون دلار برای تولیدش هزینه شده بود، نشاندهنده این هستند که شکست «خدایان مصر» یک ناکامی همهجانبه بوده است. پرویاس که به خاطر آثاری از نظر بصری خیرهکننده (همچون «کلاغ») شناخته میشود، اینبار فیلمی ساخته بود که بهشکل بیمنطقی در حال تغییر لحن مداوم بود. داستان فیلم دائما میان یک اکشن پرحجم و یک درام جدی در نوسان بود. پرویاس بیش از اینکه به ماهیت داستانی اثر توجه کند، بر جلوههای ویژه بصری تمرکز کرده بود و بهخاطر همین تصویری تکبعدی و بیاحساس از خدایان مصر شکل گرفته است که شباهتی به لحن اساطیری افسانههای مصر ندارد. استفاده از بازیگران عمدتا سفیدپوست غربی در نقش افراد مصری هم مورد بحثبرانگیز دیگری بود که به باورناپذیری فیلم دامن زد. در نهایت این پرویاس بود که بهخاطر ناکامی در ایجاد تعادل میان جاهطلبیهای تصویریاش و داستانسرایی منسجم، بهعنوان مقصر اصلی این شکست معرفی شد.
۹. فیلم استاد عشق (مارکو اشنابل، ۲۰۰۸)
فراتر از یک فاجعه، میتوان «استاد عشق» (The Love Guru) را یک آبروریزی بزرگ دانست! فروش ۴۰ میلیون دلاری با بودجهای ۶۰ میلیون دلاری، کسب سه جایزه تمشک طلایی در رشتههای بدترین فیلم، بدترین فیلمنامه و بدترین بازیگر مرد، و میانگین امتیاز ۳.۸ از ۱۰ در وبسایت IMDB تنها جنبههایی از این بیآبرویی را نشان میدهند! «استاد عشق» با بازی مایک مایرز در نقش اصلی و با حضور چهرههای سرشناسی چون جسیکا آلبا، جاستین تیمبرلیک و بن کینگزلی در نقشهای مکمل، قرار بود موفقیت مجموعه آثار «آستین پاورز» را برای مایرز زنده کند اما اشنابل نتوانست در کارگردانیاش تعادل مناسبی برای لحن کمدی-رمانتیک کار پیدا کند و بنابراین حاصل کار فیلمی پر از سکانسهای مثلا طنازانه بیربط بود. «استاد عاشق» فاقد یک طرح داستانی جذاب و کافی برای یک فیلم بلند بود و بنابراین بهجای یک داستان منسجم با یک سری خردهماجراهای جدا از هم روبهروییم. شوخیها هم عموما تکراری و پیشبینیپذیرند. بنابراین، میتوان گفت که اشنابل با ناتوانی در بهرهبردن از قابلیت کمیک اثر نهتنها خاطره فیلمهای «آستین پاورز» را زنده نکرد بلکه باعث شد میراث آن فیلمها هم برای مایک مایرز خدشهدار شود.
۱۰. فیلم گیگلی (مارتین برست، ۲۰۰۳)
در دورانی که بن افلک و جنیفر لوپز بهخاطر دور اول رابطه عاشقانهشان در صدر اخبار هالیوود قرار داشتند، ساخت یک کمدی جنایی رمانتیک با حضور این دو در نقشهای اصلی، یک پروژه قطعا سودآور بهنظر میرسید. علاوه بر آن، کارگردانی «گیگلی» بر عهده مارتین برست بود که پیشتر با ساخت فیلمهایی چون «پلیس بورلیهیلز»، «فرار نیمهشب» و «بوی خوش زن» اعتبار فراوانی کسب کرده بود و تمام پروژههایش تا آن روز به سود رسیده بودند. با وجود تمام این قابلیتها، «گیگلی» به یکی از بدنامترین فیلمهای تاریخ سینمای آمریکا تبدیل شد. شکست وحشتناک فیلم در گیشه (تنها ۷ میلیون دلار فروش برای فیلمی که بیش از ۷۵ میلیون دلار خرج روی دست سرمایهگذاران گذاشته بود)، درو کردن جوایز تمشک طلایی و واکنشهای تند کاربران و منتقدان («گیگلی» زمانی لقب بدترین فیلم تاریخ سینما از دید کاربران وبسایت IMDB را به خود اختصاص داده بود) بلایی سر برست آوردند که باعث شد او تا همین امروز هیچ فیلم دیگری نسازد. اوضاع بهحدی وخیم بود که حتی آل پاچینو (که تنها حضوری کوتاه و افتخاری در فیلم دارد) برای اولین بار نامزد جایزه تمشک طلایی شد.
مشکل اصلی فیلم را باید در لحن نابهنجار آن جستوجو کرد که مدام میان یک کمدی رمانتیک و یک درام جنایی در نوسان است و عملا در هیچکدام از این دو دسته قرار نمیگیرد. برخلاف انتظارات، شیمی بین دو بازیگر اصلی بسیار ضعیف بود و از بیرون چنین بهنظر میرسید که افلک و لوپز به اجبار در مقابل هم قرار گرفتهاند. هر چند در مورد این فیلم هم بحث دخالتهای بیجای استودیو بهگوش میرسد، اما در چنین شرایطی معمولا فیلمساز است که متهم اصلی تلقی میشود.
آریا قریشی