درباره سری جدید سریال «هیولا»/ چگونه هیولای خود را تربیت کنیم؟
به گزارش فیلمنت نیوز، سریال «هیولا» (Monster) به فصل چهارم رسید و این فصل با عنوان «هیولا؛ داستان لیزی بوردن» (Monster: The Lizzie Borden Story) به پدیدآورندگی یان برنان و رایان مورفی و با بازی الا بیتی، ویکی کریپس، ربکا هال، جسیکا باردن، جویی پولاری، لیندا ریتر، بیلی لورد، سارا پالسن، اولیور اسپنسمن و چارلی هونام، در قالب هشت قسمت، ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶ به صورت یکجا در نتفلیکس منتشر شد و اکنون با زیرنویس فارسی در فیلمنت در دسترس است. فصلهای پیشین «هیولا» به جفری دامر، اد گین و لایل و اریک منندز اختصاص داشت و توانسته بود وجوه مختلف زندگی این قاتلان سریالی را در دورههای مختلف به تصویر بکشد.
سریال «هیولا» در فیلمنت
در خلاصه داستان فصل چهارم آمده است: «لیزی بوردن، متهم به قتل نامادری و پدرش با تبر در فال ریور، ایالت ماساچوست در سال ۱۸۹۲، دادگاهی و در نهایت از همه اتهامهای وارده مبرا میشود.»

چگونه هیولای خود را تربیت کنیم؟
«هیولا» در این فصل نیز مانند سه فصل گذشته، تربیت و محیط خانوادگی را در شکلگیری یک جنایتکار مورد توجه قرار میدهد. لیزی دختری سرخورده، منزوی و فاقد اعتمادبهنفس است که تلاشهایش برای جلب محبت پدر و نامادریاش با شکست مواجه میشود و کشته شدن کبوترهایش به دست ابی نیز جرقه تحقق تخیلات خشونتآمیز او را میزند.
ورود بریجت سولیوان، خدمتکار خانه، نقطه عطفی در زندگی لیزی است. احترام و علاقه بریجت به او، جای محبت مادری، مهر خواهرانه و عشق پدرانه را پر میکند و این دو به تنها دوستان یکدیگر تبدیل میشوند. علاقه مشترکشان به سرگذشت الیزابت باتوری نیز به یکی از محورهای رابطه آنها تبدیل میشود.
یکی از مهمترین صحنههای این رابطه، زمانی شکل میگیرد که لیزی در دوران قاعدگی کاناپه ابی را لک میکند. ابی او را تحقیر میکند، اما بریجت لکه را پاک کرده و برای مشکل قاعدگی او چارهای میاندیشد. این رفتار، بریجت را به حریم خصوصی لیزی وارد و او را به مهمترین همدمش تبدیل میکند؛ جایگاهی که علیالقاعده باید در اختیار نامادری او باشد.
این رفتارهای تحقیرآمیز، بخشی از مسیری هستند که لیزی را به سمت خشونت سوق میدهند. اگر قرار باشد دلیل تبدیل شدن او به یک جنایتکار را در چند کلمه خلاصه کنیم، باید به خانوادهای گسسته و ازهمپاشیده اشاره کنیم که تقریبا هیچیک از کارکردهای یک خانواده عادی در آن دیده نمیشود؛ موضوعی که در بررسی سرگذشت جنایتکاران بدنام نیز همواره مورد توجه قرار میگیرد.
آدمکُشی با قساوت مترادف قدرتمندی و قوی بودن است؟
«هیولا» تا پایان قسمت پنجم، به صورت موازی سرگذشت الیزابت باتوری و شیفتگی لیزی به او را روایت میکند؛ زنی که توانسته از مجازات جنایتهایش بگریزد. سریال با درهمآمیختن فضای گوتیک قرن شانزدهم و خانه بوردن در عصر ملکه ویکتوریا، تلاش میکند دلایل رفتارهای خشونتآمیز این شخصیتها را نشان دهد و حتی برای آنها همدلی ایجاد کند. با این حال، هیچ ترومایی نمیتواند قتل دختران و زنان روستایی یا سلاخی اعضای خانواده را توجیه کند.
مشکل از قسمت ششم و ورود آیلین وُرنوس آغاز میشود؛ جایی که سریال تا حد زیادی آنچه را در سه فصل گذشته و پنج قسمت نخست این فصل ساخته، کنار میگذارد و به سمت روایت «زنان قربانی و تحت ستم» میرود. در اینجا به نظر میرسد سازندگان میخواهند از الیزابت باتوری، لیزی بوردن و آیلین وُرنوس چهرهای قهرمان بسازند.
برای مثال، در صحنه موافقان و مخالفان گناهکار بودن لیزی، موافقان با چهرههایی کریه و با نمای اکستریمکلوزآپ از دهانشان هنگام فریاد «اعدامش کنید!» نمایش داده میشوند، در حالی که دختران زیبارو در صف مخالفان گناهکار بودن لیزی قرار دارند. در صحنه دیگر، بریجت در دوران دادگاه لیزی، با یک پیرمرد در خانه خودش در مونتانا زندگی میکند و همچنان، شوهرش مثل خدمتکاران با او رفتار میکند. این سکانسها، علاوه بر باورپذیر نبودن، ضمیمهای و دور از فضای داستان هستند تا بریجت در مواجهه نهایی با پیرمرد، دیالوگ «مردها از زنهای قوی میترسند» را به زبان بیاورد. دیالوگی که تماشاگران را راجع به زنهای قوی کنجکاو میکند که منظور چه کسی است؟ لیزی بوردن؟ بریجت سولیوان؟ الیزابت باتوری؟ آیلین وُرنوس؟ و اینکه از چه زمانی، در تاریخ بشریت، آدمکُشی با قساوت مترادف قدرتمندی و قوی بودن است؟ اگر قرار باشد عنوان زن قوی به یکی از شخصیتهای این سریال تعلق بگیرد، اما بوردن میتواند بهترین گزینه باشد و نه قاتلان خونسردی که نام برده شد.

قهرمان ساختن از قاتلان سریالی؟
نکته مهم درباره آیلین وُرنوس، حضور او در خانه بوردن است که از نظر تاریخی صحت ندارد. او هیچگاه از دلبستگی خود به لیزی بوردن سخن نگفته است. حضور وُرنوس در سریال بیشتر از آنکه به واقعیت تاریخی وفادار باشد، در خدمت تبدیل لیزی بوردن به یک قهرمان مردمی، بهویژه در میان زنان، قرار میگیرد؛ اقدامی که شکست میخورد، زیرا در پنج قسمت نخست، مخاطب بهطور کامل شاهد رفتارهای آزارگرانه خانواده بوردن بوده است. اگر قتل پدر و نامادری را مجازاتی برای رفتارهای آنها بدانیم، آیا این موضوع لیزی بوردن را به یک قهرمان تبدیل میکند؟ پاسخ به طور قطع خیر است.
از سوی دیگر، وقتی سریال جنایتکاری را که دستش به خون سه نفر آغشته است، به عنوان فعال یا حامی جنبش حقوق زنان معرفی میکند، اعتبار این جنبش را زیر سوال میبرد. لیزی بوردن آنقدر بدنام است که داستان جنایتهایش به یک متل کودکانه تبدیل شده و از شمایل او برای هالووین استفاده میشود؛ بنابراین، لیزی فاقد صلاحیت اخلاقی برای نماد یک جنبش شدن است.
همچنین، اصرار یک جنبش برای استفاده و حمایت از آدمهای دچار انحطاط اخلاقی باعث میشود جامعه اهداف والای مطرحشده آنها را سطحی و توخالی در نظر بگیرد و به مرور و با تکرار چنین موضعی، دیگر وقعی به خود جنبش و اعضایش ننهد. اتفاقی که تازهترین نمونه آن به حمایت جنبش حامی حقوق زنان از لیندزی کلنسی در ماه اوت ۲۰۲۶ برمیگردد و تظاهراتی که در اعلام این همبستگی انجام دادند. لیندزی کلنسی، پرستار بخش زایمان، سه فرزندش را به نامهای کورا، ۵ ساله، داوسون، ۳ ساله و کالان، ۸ ماهه در ژانویه ۲۰۲۳ به قتل رسانده و هماکنون آخرین اخبار از محاکمه او حاکی از بینتیجه ماندن آن است.

مرد سالاری؛ بودن یا نبودن؟
در خانه بوردن تنها یک مرد وجود داشت؛ اندرو بوردن. آسایش مادی ابی، لیزی و اما نیز از کسبوکار تابوتسازی او تامین میشد. اندرو لیزی را تحقیر کلامی و از او غفلت میکرد، اما هیچ خشونت فیزیکی نسبت به او نداشت با اینحال اما را عزیزدردانه خود میدانست. حسرت نداشتن فرزند پسر و فاصله گرفتن از لیزی به دلیل شباهت او به مادرش نیز به تنهایی نمیتواند مهر تاییدی بر زنستیزی او باشد.
از سوی دیگر، بخش قابل توجهی از تحقیرهای لیزی از سوی ابی صورت میگیرد؛ ابی حتی با مگی، خدمتکار زن خانه، نیز رفتاری تحقیرآمیز دارد و باغبان پرتغالی را به سرقت متهم میکند. بنابراین، نمیتوان به اتفاقات رخ داده در خانه بوردن برچسب مردسالاری زد چون تعاملهای اصلی بین دو زن، ابی، نامادری و لیزی رخ میدهد. چنین برچسبی، وضعیت واقعی لیزی را نیز تحریف میکند.
همین مساله درباره الیزابت باتوری و آیلین وُرنوس نیز دیده میشود. باتوری در نخستین خروج تنهاییاش از قصر مورد تجاوز قرار میگیرد که باورپذیر نیست و وُرنوس نیز در دادگاه حقیقت قتل راننده را تحریف میکند. از سوی دیگر، وُرنوس قربانیانش را با شلیک گلوله به قتل رسانده است، اما در سریال صحنهای وجود دارد که در آن به مقتول با تبر نیز ضربه میزند؛ اتفاقی که با واقعیت قتلهای او مطابقت ندارد و نشان میدهد سریال از روحیه تروکرایم خود فاصله گرفته است.
بازیهایی در خدمت یک روایت پرتنش
با وجود نقدهایی که به روایت فصل چهارم وارد است، نمیتوان از بازی بازیگران آن چشم پوشید. الا بیتی در نقش لیزی بوردن توانسته دو چهره متفاوت از این شخصیت را به نمایش بگذارد؛ دختری سرخورده، منزوی و تحقیرشده که در جستوجوی محبت است و در ادامه، خشم و خشونتی که جای این احساسات را میگیرد.
چارلی هونام که در فصل سوم «هیولا»، نقش یک قاتل سریالی را بازی کرده بود، اینجا در نقش مردی ظاهر میشود که کنترلی بر زندگی خانوادگی خود ندارد و برای فرار از این وضعیت به مستی و زنبارگی پناه میبرد.
ربکا هال نیز در نقش مادری سرکوبگر، بخش مهمی از فشار حاکم بر خانه بوردن را شکل میدهد. ویکی کریپس با بازی در دو نقش الیزابت باتوری و خدمتکار خانه بوردن، تفاوت دو شخصیت را به خوبی نشان میدهد. جویی پولاری در نقش دایی لیزی و مردی که برای باز کردن قصابی به دنبال پول و حاضر به هر نوع معاملهای است، بخشی دیگر از فضای آشفته خانواده را شکل میدهد.
بیلی لورد نیز در نقش اما، خواهر لیزی، شخصیتی را به نمایش میگذارد که با وجود پشت سر گذاشتن دورهای از افسردگی پس از دانستن حقیقت قتلها، از خانه پدری بار و بندیل میبندد تا زندگی جدیدی را آغاز کند و این حاکی از شخصیت متکی به نفس و قدرتمند اوست.

سه دوره در قاب تصویر
یکی از نقاط قوت «هیولا» جلوههای بصری آن است. سریال در بازسازی سه دوره زمانی، یعنی قرن شانزدهم، قرن نوزدهم و دوره زندگی آیلین وُرنوس در دوران معاصر، عملکرد قابل توجهی دارد.
تصویربرداری مایکل باومن با تغییر نور، قاببندی و فضای رنگی، به تفکیک این دورهها کمک میکند. طراحی صحنه متیو فرگوسن نیز بهویژه در خانه بوردن، فضایی بسته و سنگین میسازد که حس خفگی حاکم بر زندگی لیزی را تشدید میکند.
پاولا بردلی در طراحی لباس نیز با فرم، جنس و جزییات پوشش، تفاوت دورههای تاریخی و موقعیت اجتماعی شخصیتها را به تصویر میکشد. موسیقی متن برایس دسنر نیز با تقویت فضای گوتیک و جنایی، در پیوند میان این دورهها نقش موثری دارد.
در نهایت، «هیولا؛ داستان لیزی بوردن» در بخشهایی که به ریشههای شکلگیری خشونت میپردازد، همچنان جذاب و قابل تامل است، اما هرچه جلوتر میرود، با تلاش برای ساختن چهرهای قهرمانانه از قاتلان سریالی، تبدیل به اثری میشود که میکوشد چهره جنایت را بزک کند در نتیجه برای مخاطبان همیشگی سریال دیگر نمیتواند همان طعم و طراوت سابق را داشته باشد.
فرزاد جمشیددانایی




