جنایت در قابِ روایت «اعتراف می‌کنم»/ حقیقت پشت میز بازجویی می‌نشیند

- 9 دقیقه مطالعه
مهم‌ترین وجه تمایز سریال «اعتراف می‌کنم»، شیوه روایت آن با تکیه بر تکنیک‌های روان‌شناختی و زبان بدن بازیگران است؛ رویکردی که به اثر کمک می‌کند تا میان واقعیت قضایی و منطق سینمایی، تعادلی قابل‌قبول برقرار کند.

به گزارش فیلم‌نت نیوز، در ژانر جنایی، پرونده فقط مجموعه‌ای از اسناد و مدارک نیست؛ روایتی است که باید از میان تناقض‌ها، سکوت‌ها، اعتراف‌ها و رفتار آدم‌ها دوباره ساخته شود. سریال اپیزودیک «اعتراف می‌کنم» محصول جدید فیلم نت که شب های دوشنبه پخش می شود از همین نقطه وارد میدان می‌شود؛ جایی که کشف جرم صرفا به پیدا کردن یک مدرک یا شناسایی یک مجرم خلاصه نمی‌شود و خودِ فرآیند رسیدن به حقیقت، تبدیل به بخشی از درام می‌شود.

یکی از عناصر قابل توجه سریال، حضور روان‌شناس در کنار گروه تحقیق است و این حضور کارکردی فراتر از یک شخصیت فرعی برای پیشبرد قصه است. در اینجا انسان، خود به یک «پرونده» تبدیل می‌شود. رفتار، گفتار، مکث‌ها، اکت‌ها، حالت چهره و واکنش‌های متهم می‌توانند در مسیر کشف حقیقت اهمیت پیدا کنند. این نگاه، درام جنایی را از سطح شواهد مادی به لایه‌ای می‌برد که در آن ذهن و رفتار مجرم نیز بخشی از معادله کشف جرم است.

البته همین نقطه، یکی از مرزهای حساس میان واقعیت قضایی و منطق سینمایی است. سینما علاقه دارد برای هر رفتار معنایی قطعی پیدا کند. یک نگاه، یک مکث یا تغییر لحن می‌تواند در زبان درام نشانه‌ای از پنهان‌کاری باشد، اما در واقعیت، هیچ رفتار منفردی الزاما نمی‌تواند سند قطعی دروغ یا جرم باشد. اهمیت «اعتراف می‌کنم» در این است که این خوانش روان‌شناختی را در کنار دیگر شواهد قرار می‌دهد و نه الزاما به جای آنها.

در سوی دیگر، بازپرس و سرهنگ‌های کارکشته قرار دارند؛ شخصیت‌هایی که مسیر رسیدن به حقیقت را از زاویه دیگری دنبال می‌کنند. اگر روان‌شناس بیشتر به «خواندن آدم‌ها» می‌پردازد، بازپرس پرونده را می‌خواند، تناقض روایت‌ها را کنار هم می‌گذارد، شواهد را بررسی می‌کند و از تجربه مواجهه با پرونده‌های مختلف برای نزدیک شدن به حقیقت بهره می‌گیرد. این ترکیب، یکی از جذابیت‌های ساختاری سریال است: حقیقت از یک مسیر واحد به دست نمی‌آید، بلکه محصول کنار هم قرار گرفتن تجربه، قرینه، مشاهده و تحلیل است.

مخاطب با پرونده های «اعتراف می‌کنم» همراه می شود

در واقع، سریال در بهترین لحظات خود، مخاطب را نیز وارد همین فرآیند می‌کند. تماشاگر صرفا منتظر اعلام نتیجه تحقیقات نیست. او همراه با بازپرس و روان‌شناس اطلاعات دریافت می‌کند، به شخصیت‌ها شک می‌کند، روایت‌ها را می‌سنجد و گاهی حتی پیش از آنکه پرونده به نتیجه برسد، برای خود حکم صادر می‌کند. این همان جایی است که «اعتراف می‌کنم» از یک داستان جنایی صرف فاصله می‌گیرد و به مساله مهم‌تری می‌رسد: چگونه درباره دیگری قضاوت می‌کنیم؟

از این منظر، عنوان «اعتراف می‌کنم» نیز معنای قابل تاملی پیدا می‌کند. در تصور کلاسیک از پرونده جنایی، اعتراف باید پایان جست‌وجو باشد؛ لحظه‌ای که متهم حقیقت را می‌گوید و ابهام کنار می‌رود، اما در جهان جنایی، اعتراف همیشه پایان حقیقت نیست؛ گاهی می‌تواند آغاز پرسش‌های تازه باشد. آیا متهم همه حقیقت را گفته است؟ چرا این روایت را انتخاب کرده؟ چه چیزی را پنهان می‌کند؟ و اساسا آیا آنچه در اتاق بازجویی بیان می‌شود، با واقعیت رخ‌داده یکی است؟

همین پرسش‌هاست که «پرونده قضایی» را به یک ماده خام جذاب برای سینما تبدیل می‌کند. پرونده، حقیقت نهایی نیست؛ مجموعه‌ای از روایت‌هاست که باید سنجیده شود. شاکی یک روایت دارد، متهم روایتی دیگر، شاهدان هرکدام بخشی از واقعیت را دیده‌اند و دستگاه قضایی باید از میان این قطعات به تصویری قابل اتکا برسد. سینما نیز دقیقا همین ظرفیت را دارد که این فاصله میان «واقعیت» و «روایت واقعیت» را به درام تبدیل کند.

از سوی دیگر، ساختار اپیزودیک «اعتراف می‌کنم» امکان دیگری را پیش روی سریال قرار داده است؛ امکان تجربه چند جهان جنایی با چند نگاه متفاوت. حضور نویسندگان و کارگردان‌های مختلف می‌توانست به سادگی به گسست روایی منجر شود. هر اپیزود می‌توانست به فیلم کوتاهی مستقل تبدیل شود که صرفا نام و قالب مشترکی با قسمت‌های دیگر دارد. اما آنچه اهمیت پیدا می‌کند، حفظ یک قرارداد مشترک در روایت است؛ در عین حال که هر کارگردان فرصت پیدا می‌کند نگاه و امضای خودش را وارد قسمت مربوط به خود کند.

اینجا می‌توان به مفهوم «کارگردان مولف» در یک مجموعه اپیزودیک نزدیک شد. مولفیت در چنین ساختاری دیگر الزاما به معنای سلطه یک نگاه واحد بر تمام اثر نیست. اتفاقا ارزش کار می‌تواند در این باشد که سریال، در سطح کلان وحدت خود را حفظ کند اما در جزئیات، تفاوت نگاه فیلمسازان را به رسمیت بشناسد. میزانسن، ریتم، نحوه مواجهه با متهم، جنس رابطه شخصیت‌ها، استفاده از سکوت یا حتی چگونگی نمایش فضای بازجویی، می‌تواند ردپای کارگردان هر اپیزود را آشکار کند.

در چنین شرایطی، چندکارگردانی نه فقط یک ضرورت تولیدی، بلکه می‌تواند به یک ویژگی زیبایی‌شناختی تبدیل شود. مخاطب با یک جهان جنایی ثابت مواجه است، اما هر بار از پنجره‌ای متفاوت به آن نگاه می‌کند. این تفاوت اگر در چارچوب کلی سریال کنترل شود، نه‌تنها وحدت اثر را از بین نمی‌برد، بلکه به آن تنوع می‌دهد.

حفظ امضای هر کارگردان

البته این شیوه یک خطر جدی هم دارد، فاصله گرفتن بیش از اندازه اپیزودها از یکدیگر. در یک مجموعه اپیزودیک، حفظ تعادل میان «هویت مشترک» و «استقلال قسمت‌ها» ساده نیست. اگر وحدت بیش از حد باشد، امضای فیلمسازان محو می‌شود و سریال به محصولی کاملا یکدست و بی‌هویت تبدیل می‌شود؛ اگر تفاوت‌ها بیش از اندازه شود، دیگر با یک مجموعه منسجم مواجه نیستیم. ارزش «اعتراف می‌کنم» را باید تا حد زیادی در همین نقطه سنجید؛ اینکه چگونه میان این ۲ قطب حرکت می‌کند.

در نهایت، نقطه قوت بالقوه «اعتراف می‌کنم» را باید در همین ترکیب جست‌وجو کرد: پرونده قضایی به‌عنوان ماده درام، روان‌شناسی به‌عنوان ابزار خوانش شخصیت، تجربه بازپرس و پلیس به‌عنوان مسیر کشف و نگاه متفاوت کارگردان‌ها به‌عنوان لایه مؤلفانه اثر.

سینمای جنایی زمانی از یک سرگرمی معمایی فراتر می‌رود که سوالش فقط «چه کسی مجرم است؟» نباشد. سوال مهم‌تر این است که چگونه می‌فهمیم چه کسی مجرم است؟ «اعتراف می‌کنم» وقتی به این سوال نزدیک می‌شود، جذاب‌تر از زمانی است که صرفا به دنبال غافلگیر کردن مخاطب با هویت مجرم باشد؛ چراکه در نهایت، مهم‌ترین پرونده‌ای که سریال پیش روی مخاطب می‌گذارد، نه پرونده متهم، بلکه پرونده حقیقت است و این همان حقیقتی است که باید از میان روایت‌های متعدد، نشانه‌های رفتاری، شواهد و قضاوت‌های انسانی دوباره ساخته شود.

محمد کفیلی

برچسب‌ها: اعتراف می‌کنم
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

نت مگ