بررسی فصل ۲ سریال «از سوی»؛ راز قتلهای ناگهانی چیست؟
در فیلمنت نیوز بخوانید
به گزارش فیلمنتنیوز، سریال «از سوی» (From) یکی از موفقترین آثار ترسناک سالهای اخیر است؛ مجموعهای فعلا چهار فصلی درباره آدمهایی که در شهری مرموز گرفتار شدهاند. شهری که هیچ راه خروجی از آن وجود ندارد و شبها موجوداتی مرگبار در خیابانهایش ظاهر میشوند.
فصل نخست سریال عمدتا بر بقا متمرکز بود و شخصیتها در وضعیتی آخرالزمانی فقط تلاش میکردند زنده بمانند، اما بهتدریج رازهای بیشتری از این جهان آشکار شد؛ رازهایی که نشان میداد مشکل فراتر از یک زندان جغرافیایی است. در واقع، مساله اصلی دیگر هیولاهای شبانه نیست، بلکه بلایی است که این شهر بر سرِ روان شخصیتها میآورد. فصل دوم این ایده را بسط میدهد؛ ترس دیگر از هیولاها نیست، بلکه از جهانی است که هیچ منطقی برای فهمیدنش وجود ندارد. این جهان شخصیتها را به سمت فروپاشی روانی و بحران معنا سوق میدهد.
سریال «از سوی» را در فیلمنت تماشا کنید
آنچه در «از سوی» گذشت
در فصل اول با شهری ناشناخته مواجه بودیم که هر کس پایش به آن باز میشد راه خروج را برای همیشه از دست میداد. شبها موجوداتی انساننما، اما بیرحم ظاهر میشدند و تنها راه بقا پناه گرفتن در فضاهای مسقف بود. پایان فصل اول با چند رخداد کلیدی همراه شد. ورود یک اتوبوس پر از مسافران جدید، کشف تونلهای زیرزمینی و تجربههای ذهنی و رویاگونهای که نشان میداد گیر افتادن در این شهر صرفا محدود به جغرافیا نیست، بلکه از منظر روانی نیز شخصیتها در چرخهای بیپایان از کابوسها و بیم و امید گرفتار شدهاند.
فصل دوم از دل همین آشفتگی زاده میشود. تازهواردها تعادل شکننده شهر را برهم میزنند و با انکار و ناباوری واقعیتی را پس میزنند که برای ساکنان شهر به امری بدیهی تبدیل شده است. این در صورتی است که شخصیتهای قدیمی خودشان هنوز در شوکند. این شکاف، محرک اصلی تنش در فصل دوم است؛ تنشی که ریشه در بیمنطقی این جهان دارد. دانا، به عنوان بزرگ این قبیله، عملا هیچ راهی برای قانع کردن راننده اتوبوس ندارد، بنابراین تنها راهش شلیک وینچستر به چرخ اتوبوس است. کلانتر جوان هم باید با شلیک تیر هوایی تازهواردهای هراسیده را به آرامش دعوت کند. این پارادوکس جالب و معناداری است که هستیِ بیمنطق این شهر غریب را نشان میدهد. جایی که خِردْ بیزبان میشود، لاجرم خشونت و زور به تنها ابزار ارتباطی تبدیل میشود.
واقعیت گسسته
با پیشروی فصل، توهمها و آسیبهای روانشناختی پررنگتر میشود و روایت کمکم از منطق بقا فاصله میگیرد، اما این تجربهها صرفا توهمهای شخصی نیستند، بلکه میان شخصیتهای مختلف پیوندهای عجیبی برقرار میشود. جِید همان نشانههایی را میبیند که ویکتور پیشتر در دفترش کشیده است. پیرمردی زنجیرشده بوید را از چاه نجات میدهد و خونش را به کرمهایی آلوده میکند که اثرشان واقعی است، اما خود آن ملاقات در زمان و مکانی نامشخص رخ میدهد. مرز میان واقعیت، رویا و توهم به این شکل بهتدریج فرو میریزد.
در این سریال فضا صرفا مبهم نیست، بلکه معیار تشخیص واقعیت از شخصیتها و مخاطب گرفته میشود، اما به گمانم پرسش اصلی فصل دوم این است: آدمها در برابر ندانستن و ابهام چه واکنشی نشان میدهند؟ بعضی شخصیتها زیر بار این نادانی فلج میشوند، اما کسی مثل بوید، در اوج تردید و وحشت، باز هم تصمیم میگیرد قدم بردارد.

در مقیاس بزرگتر، انسجام اجتماعی شهر نیز رو به زوال میرود. فشار مداوم هراس و سردرگمی، کمبود آذوقه، تصمیمهای اشتباه و بیاعتمادی جامعهای را که پیشتر برای بقا به هم متکی بود، از درون متلاشی میکند. دعواها، سرزنشها و خشم فروخورده نشان میدهد که شهر نیازی ندارد همیشه موجودات شبانه را به کار بگیرد. خود ساکنان به تدریج به عامل ناامنی تبدیل میشوند. این تغییر کانون تهدید، یکی از مهمترین دستاوردهای فصل دوم است.
ساختار روایی هم با آغازها و پایانهای تعلیقمحور حس ندانستن و تهدید را بازتولید میکند. تقریبا هر قسمت یا با یک بحران آغاز میشود و یا پیامد رخدادی حلنشده را پی میگیرد. روایت فضای ناامن شهر را با موفقیت بر بیننده تحمیل میکند. به گمانم نقطه قوت اصلی هر قسمت پایانبندیها است. مرگهای ناگهانی، کشفهای غافلگیرکننده و پیچشهای داستانی که درست در لحظه قطع تصویر رخ میدهند.
کابوس نفهمیدن
ترس واقعی فصل دوم نه هیولاها، بلکه از دست رفتن امکان فهمیدن است. شخصیتها فقط راه خروج را گم نکردهاند؛ دیگر نمیتوانند تشخیص دهند چه چیزی واقعی است، چه چیزی خیال است و اصلا این شهر بر اساس چه منطقی عمل میکند. «از سوی» از همین ناتوانی در فهم جهان، کابوسی میسازد که از هر هیولایی ماندگارتر است.
با این وجود، «از سوی» به همان اندازه که درباره ندانستن است، درباره زیستن با ندانستن هم است. مشکل شخصیتها لزوما با فهمیدن حل نمیشود؛ آنچه آنها را پیش میراند امید، ازخودگذشتگی و شهامت است. فصل دوم با نمایش این نکته که انسان برای دست به کار شدن همیشه به فهم کامل نیاز ندارد، به یکی از ارزشمندترین ایدههایش میرسد.
مرتضی مهراد




